دندان عقل_شعر طنز
بی خیالِ درد و دندان گشتم و سالی گذشت
با مُسَکّن مدتی این دردِ دندان کهنه گشت
بعد از آن یک دکتر زیبا ولی با قلبِ زشت
قرص هایی با دُزِ بالا برایم می نوشت
تا بدن عادت به دارو با دُز ِ بالا نمود
قوزِ بالا قوز شد این دردِ ما اما چه سود
هر کجا رفتم کسی در شهر ما حاضر نشد
تا کِشد دندانِ ما را یک نفر قادر نشد
راهیِ تبریز یعنی مرکزِ اُستان شدم
تا شود پیدا کسی مثلِ انارستان شدم
عاقبت دندانپزشکی گفت با پولِ زیاد
می کشم دندانِ عقلت را ولی بی قیل و داد
دست و پایم با همان یک جمله لرزیدن گرفت
در سرم صد فکرِ بد آمد پلاسیدن گرفت
اولین آمپول را فهمیدم از بس درد داشت
بعد از آن دیگر دهانم طعم تلخ و سرد داشت
هشتمین آمپول بی حسی فرو شد در لثه
حس نکردم در تنم دیگر لباس و البسه
تا که آن آمپول بی حسی به شانزده رسید
تازه هوشِ دکترِ دندانپزشک از سر پرید
گفت عجب کردم خطایی، ریشه را هفت تا سر است
من که می گویم به این دندان یابو یا خر است
با هزار اما اگر دندانِ عقلم را کشید
بعد از آن یک گوشِ من دیگر صدایی نشنید
تا سه ماه از دردِ جراحی دهانم بسته ماند
درد این دندان مرا تا مرزِ بدبختی کشاند
سالها از دردِ آن دندان اگر چه می رود
در سرم حس می کنم گاهی الاغی می دَود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
#شعر_روز