شیطان شعر

لعنت به تو شیطان که با ما اینچنین کردی

مارا در این دنیا اسیرِ قهر و کین کردی

با دشمنی هم غصه بر قلبِ خود آوردی

هم نسلِ آدم را در این دنیا حزین کردی

آن روز اگر با کینه توزی های بی مورد

حرفی نمی گفتی چه می شد؟ تا یقین کردی

بیخود سرِ ما با خدای خود در افتادی

عمری عبادت را فدای جانشین کردی

راهی برای بازگشتِ خود نداری چون

بیهوده هم ما،هم خودت را شرمگین کردی

حالا بمان اینجا خودت ما را تماشا کن

بیهوده قصدِ آمدن بر این زمین کردی

وقتی ببینی از تو شیطان تر خودِ ماییم

آن وقت می فهمی که چوب در آستین کردی

 

 

خسته ام

آمدی اما خدایا دیر، جانم را بگیر

تا نگفتم حرف های بد، دهانم را بگیر

خسته ام از جنسِ آدمهای این دنیای بد

بیش از این دیگر نمی خواهم،جهانم را بگیر

ارمغانی جز غم و حسرت ندارد زندگی

زندگی این است اگر!؟ پس ارمغانم را بگیر

مُرده ام، از مرده جانی را ستاندن ساده است

پس بیا لطفی کن و از من امانم را بگیر

مستم اما مستِ دنیای که بر ما ساختند

تا نخوردم بر دری دیگر تکانم را بگیر

دلخوشِ یک تکه نانی بودم و قدری خوشی

حالِ خوش دیگر نماند آه و فغانم را بگیر

بیش از این دیگر نمی خواهم بمانم، زود باش

هر چه می خواهی بپرس و امتحانم را بگیر

هر چه می خواهی بگو، هرجا بگویی می روم

یا جهنم یا بهشت، اما زبانم را بگیر

#سعید_غمخوار