شعر ترازوی عدالت سعیدغمخوار

ترازوی عدالت در جهانِ ما خراب است
عدالت واژه ای زیبا فقط در یک کتاب است

همیشه آدمِ بد از عدالت می گریزد
همیشه سهمِ ما خوبان در این دنیا عذاب است

شعارِ حق پرستی بر لبِ هر آدمی هست
ولی وقتِ عمل،سود و زیان تنها حساب است

عدالت واژه ی مظلومِ قرن ماست،عمریست
عدالت مثل سنگِ سختِ زیر آسیاب است

یکی آسوده و کارش فقط،خواب است و خوردن
یکی دنبالِ نان شب، دلش در پیچ و تاب است

یکی در سفره اش یک نان خالی هم ندارد
یکی اما درون سفره اش صد ها کباب است

به جرمِ دزدیِ گاوی یکی را می زنند دست
یکی با مالِ دزدی در دیارِ آفتاب است

دلیلِ اینهمه تبعیض و استثنا چه بوده
چرا بر صورتِ دزدان نامرئی نقاب است؟

#سعید_غمخوار
 

شعری درمورد آقازاده

کاش در دنیای ما دیگر کسی تنها نبود
بی وفایی رسمِ آدمهای این دنیا نبود

زندگی معنای تنها غصه خوردن را نداشت
مهربانی بود و دنیا پوچ و بی معنا نبود

دل شکستن جرم بود و هرکسی دل می شکست
بعد از آن دیگر کسی مانند او رسوا نبود

کاش آدمها نمی گفتن به یکدیگر دروغ
اینهمه رنگ و ریا در بین آدم ها نبود

آدمیت بود معیار و ملاک زندگی
برتری در پول و ثروت یا نژاد ما نبود

قصه ی شایسته سالاری حقیقت داشت و
قصه ای با اسم آقازاده و آقا نبود

هر کسی از زندگی سهمِ خودش را می گرفت
حق آدمها فقط در پشتِ یک امضا نبود

ریشه ی فقر و فلاکت خشک می شد در جهان
آه اگر در این جهان تبعیض و استثنا نبود

#سعید_غمخوار 
 

شعری ازسجاد سامانی ملاقات نخستین

سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم 
که چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌کردم

همان "آغاز" باید بر حذر می‌بودم از عشقت 
همان دیدار "اول" باید استغفار می‌کردم

ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود 
تو را دیگر میان خواب‌ها دیدار می‌کردم

«به روی نامه‌هایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟»
تو می‌پرسیدی و با چشم خون انکار می‌کردم

در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود 
به پای مرگ می‌افتادم و اصرار می‌کردم

خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر 
غزل در گوش من می‌خواند و من تکرار می‌کردم

#سجاد_سامانی
از کتاب #سالیان 

 

مثل یک بغض که هنگام سفر می شکند

 

🌻مثل یک بغض که هنگام سفر می شکند
دیدن دشمنی از دوست کمر می شکند

🌻چون اجل حکم به کشتار درختان بدهد
هرچه را "اَرِّه" نیانداخت، "تبر" می شکند

اوجِ شق القمر این ست که هنگام وداع
ماه در مردمکِ دیده ی تر می شکند

🌻از "قضا" قول مراعات گرفتیم ولی
آنچه را دست قضا نیست "قَدَر" می شکند

"ای که از کوچه ی معشوقه ما می گذری"
عاقبت پای تو هنگام گذر می شکند...!


#رضا_گرجي

می ترسم_شعرفوق العاده از سعیدغمخوار

 

از مردم صد رنگِ این دوران می ترسم
از آشنای بی رگ و وجدان می ترسم

از آنکه در ظاهر رفیق و در خفا امّا
ما را فروشد این چنین ارزان می ترسم

از آدمِ بی جنبه که، تا می رسد جایی
بد می شود حالا به هر عنوان می ترسم

یا از کسی که عقده ی حُجب و حیا دارد
هر خلوتی... سر می کند عریان می ترسم

از آنکه سر، در چند وچونِ این و آن دارد
در خلوت مردم دهد جولان، می ترسم

آن مردِ چوپانِ دبستان را به یادت هست؟
من از کسی مانند این چوپان می ترسم

از ابتدا  با آدمِ  نامرد بد بودم
از هر چه نا مرد است در ایران می ترسم

#سعید_غمخوار

حسابم کن عشق

تاک در دبه بیانداز، خرابم کن عشق
منقلم دفتر شعر است کبابم کن عشق

حال ناجور کجا ؟ صحبت انگور کجا ؟
کارم از سرکه گذشته است شرابم کن عشق !

چوب تابوت مرا خوب بسوزان و سپس
دور میخانه بگردان و مذابم کن عشق

من هم اندازه خود شیوه ی رندی بلدم
حرف کافی است به یک بوسه مجابم کن عشق

اینور پرده مگر چیست که آنور باشد؟
پرسشم مسئله ساز است، جوابم کن عشق

تو که تایید نکردی من ناقابل را
دست کم لایق انکار حسابم کن عشق

 #احسان_افشاری 

ماجرای جدال عقل و دل

جدال عقل و دل همواره در من ماجرا دارد
شبیه سرزمینی که دو تا فرمانروا دارد

شبیه سرزمینی که یکی در آن به پا خیزد،
یکی در من، شبیه تو خیال کودتا دارد

منِ دلْ مرده و عشق تو … شاید منطقی باشد!
گل نیلوفر اغلب در دل مرداب جا دارد

تو دلگرمی ولی «همپا» و «همدستی» نخواهد داشت
کسی که قصد ماندن با منِ بی دست و پا دارد

خودم را صرف فعل «خواستن» کردم ولی عمری ست
«توانستن» برایم معنی نا آشنا دارد

زیاد است انتظار معجزه از من که فرتوتم
پیمبر نیست هر پیری که در دستش عصا دارد …


#جواد_منفرد

در هرنگهت مستی صدجام شراب است


در هر نگهت مستی صد جام شراب است
چشمان تو میخانه دلهای خراب است

زد شعله بجان چشم فریبای تو ، هرچند
برق نگهت زود گذر،همچو شهاب است

زیبایی گل های جوان دیر نپاید
ای غنچه بزن خنده که هنگام شباب است

مغرور مشو اینهمه برسوز خود ای شمع
کاین سازش پروانه هم ازروی حساب است

از اوج فلک دیده بر این خاک چو بستیم
دیدیم که پهنای جهان نقس سراب است

ای مرغ شباهنگ مکن ناله که امشب
از عمر مرا آرزوی یک مژه خواب است

حضرت حافظ

زندگی بدون عشق

 

♠️💙♠️

"دوستت دارم" ميان ما شعارى بيش نيست
"دوستم دارى" سوال خنده دارى بيش نيست

تيك تاك ساعت اين را خوب يادم داده است
سهم ما از عاشقى چشم انتظارى بيش نيست

من اگر مستم، خرابم، ناخوشم تقصير توست
چون به تنهايى كه الكل زهر ِمارى بيش نيست

راهيم در جاده اى پر پيچ و مه آلود و گنگ
دركم از آينده ام تصويرِ تارى بيش نيست


مثل اينكه توى زندان، پنجره يعنى: نجات
"شعر" از تنهاييم راه فرارى بيش نيست

من همانم، بيد مجنونِ بدونِ برگ كه ....
توى چشمِ كاج هاى سبز خارى بيش نيست

زندگى بى عشق مثل مرد نابيناست كه ...
دركش از طول سفر سوت قطارى بيش نيست

 


♠️💙♠️

 

تو خیال منی

چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی

چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر
گمان برم که غم‌انگیز ماه وسال منی

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی

ز چند و چون شب دوریت چه می‌پرسم
سیاه‌چشمی و خود پاسخ سؤال منی

چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده‌ی محال منی

هوای سرکشی‌ای طبع من، ‌مکن! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته‌بال منی

ازین غمی که چنین سینه‌سوز سیمین است
چه گویمت؟ که تو خود باخبر ز حال منی

#سیمین_بهبهانی

شعری بسیار زیبا ازبهروزیاسمی

ناخوش شده‌ام درد تو افتاده به جانم
باید چـه بگویم به پرستار جوانم؟

باید چه بگویم تو بگو، ها؟چه بگویم
وقتی کـه ندارد خبــر از درد نهانم

تب کرده ام امــا نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه جانم

بیمــاری من عامل بیگانـــه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟!

لب بسته‌ام از هرچه سوالست و جوابست
می ترسم اگر بـاز شود قفــل دهانم

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج
امشب بکشد نام تـــو از زیـر زبانــم!

میپرسد و خاموشم و میپرسد و خاموش
چیزی که عیانست چه حاجت به بیانم

#بهروز_یاسمی

جدیدترین شعر یک شاعر معاصر «سعید غمخوار»

 

 

ساده می‌گویم دلم تنگ و پریشانِ تو است

 

ذهن و قلبم صحنه ی جولان مژگان تو است

 

در سرم فکر تو از بس رفت و آمد می‌کند

 

بر لبم تنها فقط ، اسمِ تو هذیان تو است

 

مثلِ هر شب با خیالت دل به رؤیا داده‌ام

 

بی تو تنها دلخوشی رؤیای پنهان تو است

 

درد این دوری دلم را بد به درد آورده است

 

قلب من خون است اگر،از درد هجران تو است

 

گر چه در ظاهر تو با من در کنارم نیستی

 

با منی هر لحظه چون این دل فقط آن تو است

 

راست می‌گویند که انسان با امیدش زنده است

 

چون که من تنها امیدم لمس ِ دستان تو است

 

من از این دنیا فقط تنها به یک«تو» راضی‌ام

 

تا قیامت قلب من همواره خواهان تو است

 

 

عشق چیست؟-شعر عاشقانه

 


عشق را گفتن معمّایی عجیب و ساده است


روز وشب دیگر ندارد هرکسی دل داده است


ساده از این حیث که تنها نگاهی کافی است

تا بگویند دختری عبری مسلمان زاده است


عشق تنها اتفاق خوب وشیرینی ست که

قلب هر انسان خوبی بهرِ آن آماده است


از زلیخای عزیز ِ مصر تا فرعونِ دون

در عجایب های این آتشفشان در مانده است


در مزاق عدّه ای شیرین چون شهد عسل

در مزاق عدّه ای دیگر شبیه باده است


عشق دریایی ست در جان و وجود آدمی

در دل ما عشق را پروردگار بنهاده است


هر زمان دیدی دلت تنگ است و آشوبی بدان

دست یک آتشفشان در بحر دل افتاده است


هر که گفت:از یادبردم عشق را باورنکن

می برد!تنها زمانی که به خاک افتاده است


چاره قلبی که عاشق شد!فقط عشق است وبس

ایستادن روبروی عشق پس بی‌فایده است 

رفته ای- دنیا برایم مثل یک زندان شده

 

رفته ای دنیا برایم مثل یک زندان شده

لحظه‌های غصه و غم بی تو بی پایان شده

غم درون سینه ی من پادشاهی می‌کند

شادی از ترس غم تو رفته و پنهان شده

یک زمان بودی دلم با بودن تو گرم بود

رفتی و این سینه هم بعد از تو یخبندان شده

آسمانی بود و من بودم لبِ خندان تو

همدم من بی تو یک عکسِ لب خندان شده

می‌نشینم برلب ِخندان تو ذل می‌زنم

با نگاه چشم‌هایی که پر از باران شده

باز هم شب با نگاه سرد و خاموشش رسید

باز بغضی در سکوت تلخ من پنهان شده

با چه شوقی بی تو این شب راعزیزم سر کنم

امشب و فردا شب ِمن نیستی یکسان شده

نسخه های دکتر قلب هم به من سودی نکرد

دیدنِ روی تو تنها چاره و درمان شده

شعر حسین منزوی-نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

 

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق

ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که  از من شکوه ها داری به دل ؟

لب که بگشایم مرا  هم با تو چندان  ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج

علت عاشق طبیب من ، ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است راز آفتاب

خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس

هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد

تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن

تا در این شهریم ، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ

کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست 

#حسینـمنزوی

شب خوش نگو-شعری زیبا از سعید غمخوار

 

 

 

بیخود نگو«شب خوش»که من ازغصه سرشارم

خوابی ندارد بی تو اینجا چشم ِ خونبارم

 

وقتی دلم از من تو را همیشه می‌خواهد

خوابی مگر آید به این چشمان بیدارم

 

آخر بگو بی تو چگونه می‌شود خوابید

وقتی تو هستی دائماً در فکر و افکارم

 

این چشم‌های مضطرب را با چه امیدی

 دور از تو من باید به دست خواب بسپارم

 

همیشه پرسیدی و گفتم حال من خوب است

امّا نمی‌دانی از این جمله چه بیزارم!

 

وقتی تو را اینجا ندارم در کنار ِ خود

دیگر خوشی می‌ماند آیا در شب ِ تارم؟

 

وقتی تمام حس ِ قلبم بی تو تنهایی ست

اصلاً بگو من بی تو حال ِ خوش مگر دارم؟

 #سعیدـغمخوار