شعر فاضل نظری

غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدی
بامن به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی
راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست
ای من!به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق، ای عزیز ترین میهمان عمر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

 

#فاضل_نظری

 

شعر خواب فاضل نظری

خواب دیدیم که رویاست ولی رویا نیست
عمر جز حسرت دیروزو غم فردا نیست
هنر عشق فراموشی عمر است ولی
خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست
ای پریشانی آرام... کجایی ای مرگ
در پری خانه ما حوصله غوغا نیست
ما پلنگیم..! مگو لکه به پیراهن ماست
مشکل از آینه ی توست! خطا از ما نیست
خلق در چشم تو دل سنگ ولی ما دلتنگ
"لا الهی" هم اگر آمده بی "الا" نیست
موج شوریده دل آشفته ی ماه است ولی
ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست
بر گل فرش به جان کندن خود فهمیدم
مرگ هم چاره دلتنگی ماهی ها نیست

 #فاضل_نظری

باور کن این عشق را

با لب سُرخٓت مرا یاد خدا انداختی
روزگارت خوش که از میخانه مسجد ساختی

روی ماه خویش را در برکه میدیدی ولی
سهم ماهی های عاشق را چه خوش پرداختی

ما برای باتو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی

من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من اما تاختی

ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید ولی هرگز مرا نشناختی

#فاضل_نظری 

ماهی های سرگردان

💎 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در این دریا چه می‌جویند ماهی‌های سرگردان
مرا آزاد می‌خواهی؟ به تُنگِ خویش برگردان

مرا از خود رها کردیّ و بالِ پر زدن دادی
اگر این است آزادی، مرا بی بال و پر گردان

دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟
خداوندا! دعای دوستان را بی‌اثر گردان

من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده‌ام ای عشق!
طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته‌تر گردان

به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری
همین خاکسترِ افسرده را زیر و زبر گردان

من از سرمایه‌ی عالم، همین یک "قلب" را دارم
اگر چیزی دگر مانده‌ست، آن را هم هدر گردان

در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست
مرا در آتش تردیدهایم شعله‌ور گردان...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
❏ #فاضل_نظری

رنج فراق

 

رنج فراق هست و امید وصال نیست

این "هست و نیست"
کاش که زیر و زبر شود ...

#فاضل_نظری

آتش عشق تو

ای پاسخ بی چون و چرای همه ی ما
اکنون تویی و مساله های همه ی ما

کو آن که، در این خاک سفر کرده ندارد
سخت است فراق تو برای همه ی ما

ای گریه ی شب های مناجات من از تو
لبخند تو آیین دعای همه ی ما

تنها نه من از یاد تو در سوز و گدازم
پیچیده در این کوه صدای همه ی ما

ای ابر اگر از خانه ی آن یار گذشتی
با گریه بزن بوسه به جای همه ی ما

ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم
اما تو بکش خط به خطای همه ی ما

گر یاد تو جرم است غمی نیست که عشق است
جرمی که نوشتند به پای همه ی ما

در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همه ی ما

#فاضل_نظری 

خداحافظی

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!


#فاضل_نظری / 

گمان

خدا برای چه یک روح با دو جسم سرشت
مرا برای جهنم، تو را برای بهشت

من و تو هر دو به یک صورت آفریده شدیم
یکی در آیینه زیبا، یکی در آیینه زشت

گمان مکن که تو مختاری و جهان مجبور
که اختیار تو را هم خدا به جبر نوشت

اراده ای ست به گمراهی و هدایت ما
کدام معبد و مسجد؛ کدام دیر و کنشت؟!

اگر بناست بمانیم زیر این آوار
بگو دگر نگذاریم خشت بر سر خشت

#فاضل_نظری 

غزل بوسه از فاضل نظری

رسید لب به لب و بوسه های ناب زدیم
دو جام بود که با نیت شراب زدیم

دو گل که با عطش بوسه های پی در پی
به روی پیرهن سرخشان گلاب زدیم

نه از هوس که ز جور زمانه! لب به شراب
اگر زدیم برای دل خراب زدیم

مؤذنا به امید که می زنی فریاد؟
تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

مگرد بی سبب ای ناخدا که غرق شده است
جزیره ای که به سودای آن به آب زدیم!

#فاضل_نظری

شعردیگر بهار نیست از فاضل نظری

دیگر بهار در سبد روزگار نیست
دیگر «قرار» نیست ، نه ! دیگر قرار نیست

شادم که زود می گذرد شادی ام، ولی
غم می خورم که هیچ غمی ماندگار نیست

از یاد رفت غرش شیران بیقرار
آهوی چشم های تو در بیشه زار نیست

بگذار در غبار فراموشمان کنند !
این سینه را تحمل سنگ مزار نیست

اقرار عشق راه به انکار می برد
این کفر جز عبادت پروردگار نیست

#فاضل_نظری 

شعرعقل وعشق ازفاضل نظری

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق 
خطی دگر به قائده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن 
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید 
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد 
با عشق ممکن است تمام محال ها

#فاضل_نظری