گاه باید رفت

 

گاه باید بی خیال ِ آدم و عالم شوی

مثل آدم‌های بی‌ وجدان تهی از غم شوی

گاه اگر خوبی نمی‌فهمند کسانی بهتر است

مثل آن‌ها مدّتی هم بدترین آدم شوی

بین آدم‌های کور و کر همیشه لازم است

چشم و گوشت را ببندی با همه درهم شوی

آنکه را صد بارمی‌ بخشی نمی‌فهمد...نبخش

لازم است گاهی نبخشی تا که ابریشم شوی

آنکه قدر مهربانی را نمی‌فهمد چه سود !؟

حیف نیست با قدرنشناسی چنین همدم شوی

گاه باید رفت و از دل هر نگاهی را گرفت

گاه باید خود به زخم قلب خود مرهم شوی

 

#سعید غمخوار

فال عشق شعر

 

نه دلی مانده،نه در سینه ی تنگم جان است

سهمِ آرامشِ من، بی تو فقط توفان است

بهترین خاطره ام بودی و اما رفتی

بعد از این عشق فقط فالِ تهِ فنجان است

هر چه گفتم به من از بازیِ دوران گفتی

رفتنت تلخ ترین بازیِ این دوران است

هرچه می خواهم از این خاطره دل بر بندم

باز هم نقشِ تو در جان و دلم پنهان است

دلِ طوفان زده را طاقتِ آرامش نیست

دیدنِ روی تو تا ساحل اطمینان است

کاش می گفتی از این بازی تلخ ات با من

حرفِ بازنده شدن نیست، دلم ویران است

 

#سعید_غمخوار

شعر ترازوی عدالت سعیدغمخوار

ترازوی عدالت در جهانِ ما خراب است
عدالت واژه ای زیبا فقط در یک کتاب است

همیشه آدمِ بد از عدالت می گریزد
همیشه سهمِ ما خوبان در این دنیا عذاب است

شعارِ حق پرستی بر لبِ هر آدمی هست
ولی وقتِ عمل،سود و زیان تنها حساب است

عدالت واژه ی مظلومِ قرن ماست،عمریست
عدالت مثل سنگِ سختِ زیر آسیاب است

یکی آسوده و کارش فقط،خواب است و خوردن
یکی دنبالِ نان شب، دلش در پیچ و تاب است

یکی در سفره اش یک نان خالی هم ندارد
یکی اما درون سفره اش صد ها کباب است

به جرمِ دزدیِ گاوی یکی را می زنند دست
یکی با مالِ دزدی در دیارِ آفتاب است

دلیلِ اینهمه تبعیض و استثنا چه بوده
چرا بر صورتِ دزدان نامرئی نقاب است؟

#سعید_غمخوار
 

شعری درمورد آقازاده

کاش در دنیای ما دیگر کسی تنها نبود
بی وفایی رسمِ آدمهای این دنیا نبود

زندگی معنای تنها غصه خوردن را نداشت
مهربانی بود و دنیا پوچ و بی معنا نبود

دل شکستن جرم بود و هرکسی دل می شکست
بعد از آن دیگر کسی مانند او رسوا نبود

کاش آدمها نمی گفتن به یکدیگر دروغ
اینهمه رنگ و ریا در بین آدم ها نبود

آدمیت بود معیار و ملاک زندگی
برتری در پول و ثروت یا نژاد ما نبود

قصه ی شایسته سالاری حقیقت داشت و
قصه ای با اسم آقازاده و آقا نبود

هر کسی از زندگی سهمِ خودش را می گرفت
حق آدمها فقط در پشتِ یک امضا نبود

ریشه ی فقر و فلاکت خشک می شد در جهان
آه اگر در این جهان تبعیض و استثنا نبود

#سعید_غمخوار 
 

می ترسم_شعرفوق العاده از سعیدغمخوار

 

از مردم صد رنگِ این دوران می ترسم
از آشنای بی رگ و وجدان می ترسم

از آنکه در ظاهر رفیق و در خفا امّا
ما را فروشد این چنین ارزان می ترسم

از آدمِ بی جنبه که، تا می رسد جایی
بد می شود حالا به هر عنوان می ترسم

یا از کسی که عقده ی حُجب و حیا دارد
هر خلوتی... سر می کند عریان می ترسم

از آنکه سر، در چند وچونِ این و آن دارد
در خلوت مردم دهد جولان، می ترسم

آن مردِ چوپانِ دبستان را به یادت هست؟
من از کسی مانند این چوپان می ترسم

از ابتدا  با آدمِ  نامرد بد بودم
از هر چه نا مرد است در ایران می ترسم

#سعید_غمخوار

صدها سوال بی جواب زندگی

در سرم از زندگی صدها سوالِ بی جواب است
زنده ام اما دلم از دستِ این دنیا کباب است

خسته ام مثل مترسک های بی احساس شالیزار
تشنه ام، با اینکه زیر پای من پیوسته آب است

گرچه می خندم، ولی این خنده ها از شاد بودن نیست
این که من بر صورتِ خود می گذارم یک نقاب است

زندگی با زنده بودن!هر کس این را خوب می داند
فرق دارد، این دو تا مانند آب و آسیاب است

آنکه در ظاهر به لب های خودش لبخند می بندد
فرق دارد با کسی که از ته دل کامیاب است

زندگی زیباست! اما در نگاه آدمی چون من
زندگی تنها فقط یادآورِ رنج و عذاب است

زندگی مانند خوابی ست که من هر روز می بینم
زندگی مثل سرابی در میانِ یک سراب است

چرخشِ یک آسیاب کهنه وقتی زندگانی نیست
قصه‌ی کوبیدنِ آب است و هاون،بی حساب است

#سعید_غمخوار

 

دلم برای توتنگ می شود

 


دنیا مقابل چشمم بی رنگ می شود
وقتی که دلم برای تو تنگ می شود

از یک طرف نمی شود تو را ببینم و
از یک طرف بین من و دل جنگ می شود

بغضی گلوی مرا چنگ می زند،عجیب
بغضی که رفته رفته مثل سنگ می شود

باور نمی کنی ولی دردِ ندیدنت
در سینه ام مثل زخم پلنگ می شود

دیگر به من هیچ صدایی شبیه تو نیست
بی تو به من هرصدا بدآهنگ می شود

حتی دقیقه های ساعتِ خانه ی ما
باور بکن نمی رود و لنگ می شود

با اینهمه، سخت است بگویم برای تو
وقتی که دلم برای تو تنگ می شود

#سعید_غمخوار 

وعده های دروغ

از دروغ و وعده های بیخودی سر خورده ایم
اغلبِ ما مردم ایران فقط افسرده ایم

زندگی کردن برای ما فقط رنج و غم است
سرنوشت ما چه خواهد شد کماکان مبهم است

هر که آمد وعده ی فردای بهتر داد و رفت
بر دل ما غصه ها را صد برابر داد و رفت

بر سر ِ ما هر چه آمد جملگی از سادگی ست
خود بگو این رنج و سختی ها کجایش زندگی ست؟

پاسخِ آن اعتمادِ ما جوابش این نبود
آرزوهای امام از انقلابش این نبود

ای وزیر محترم غول گرانی را ببین
در نگاهِ مردمِ ما ناتوانی را ببین

چاره ای کن از گرانی ها کمرها خم شده
سینه ی مردم سراسر غصه و ماتم شده

شب چگونه می سپاری چشم هایت را به خواب
کودکان وقتی که می خوابند بدون نان و آب

#سعید_غمخوار

شور جوانی

زمان می‌گیرد از ما ناگهان شورِ جوانی را

به یغما می‌برد شور و نشاط نوجوانی را

چنان آهسته و پیوسته و آرام می‌آید

شبیه زلزله،می‌گیرد از ما هر تکانی را

خیابان تا خیابان می‌روی سرحال و سرزنده

به بازویت جوانی داده زور ِ پهلوانی را

چنان سرگرم دنیایی که در ذهنت نمی گُنجد

زمانی می‌رسد گم می‌کنی حتی نشانی را

زمانی می‌رسد از خود بپرسی پس جوانی کو؟

نمی‌ بینی کنار خود دگر یک همزبانی را

سفیدی تا نیفتد بر سرت چیزی نمی فهمی

نمی‌دانی تو راه و رسم ِ این دنیای فانی را

فقط در سینه ات آه و غم و افسوس می‌ماند

اگر گُم کرده باشی در جوانی زندگانی را

زمان بازیگرِ قهّارِ این دنیای اجباری ست

که بازی می‌کند بر هر کدام از ما رُمانی را

#سعید_غمخوار

ای غم توچیستی؟

 

چیستی ای غم تو در من چیستی؟

پس چرا یک لحظه پنهان نیستی

ازچه با من هر شب و روزی چرا

در دل ِ نامهر بانان نیستی..!؟

خود بگو از من چه میخواهی دگر

زنده ای در من تو ویران نیستی

صبحد م با شکوه بید ارم کنی

شب به فکر ِچشم ِسوزان نیستی

روز و شب از من چه میخواهی بگو

دشمنی ؟همدست ِ شیطان نیستی!؟

عشق که آمد تو هم مهمان شدی

می شود گفت فارغ از آن نیستی

#سعید_غمخوار

بی خبر ازحال هم هستیم

 

 

 

 

 

 

 


بی‌خبر از حال هم آیا به تو دشوار نیست

مثلِ من در قلبِ تو آیا بگو اصرار نیست

تب نداری مثل من!هذیان نمی‌گویی بگو

غصه ات اینروزها،مانندِ من بسیار نیست

دل تو را می‌خواهد از من بی‌قراری می‌کند

حال من خیلی عجیب است حال تو انگار نیست

بار ها از من تو را پرسیده، پنهان کرده‌ام

می کُشد آخر مرا دل،چون که دست بردار نیست

پس نگو فردا ،که من مثل تو عاشق نیستم

چون که دیگر مثل سابق بخششی در کار نیست

 

چشمهای تو

 

 

این دل به من بعد ازتو دیگر دل نخواهد شد

دیوانه‌ ای مانند من عاقل نخواهد شد

اخلاق من را بهتر از هر کس تو می دانی

این دل به سمت دیگری مایل نخواهد شد

با آیه‌های چشم تو این دل مسلمان شد

بعد از تو دیگر آیه‌ ای نازل نخواهد شد

از مرگ می‌ترسم ولی وقتی نباشی تو

مُردن برای من دگر مشکل نخواهد شد

دور از تو من،هر روز نه،هر لحظه خواهم مُرد

امّا کسی در مرگ من قاتل نخواهد شد

سخت است بفهمانم به این دل تو نمی آیی

مانند سابق یک دلِ کامل نخواهد شد

وای از زمانی که بفهمد تو نمی آیی…!

دیگر برایم حُرمتی قائل نخواهد شد

از بس به گوشم از تو خواهد گفت می‌دانم

یک لحظه از گفتن ز تو غافل نخواهد شد

با اینکه می‌دانم تو را دیگر نخواهم دید

امّا ندیدن هم به من عامل نخواهد شد

من تا ابد مجنون چشمان تو خواهم ماند

دیگر کسی در قلب من داخل نخواهد شد

#سعید_غمخوار

شعریعنی

شعر ما تنها فقط آیینه ی رفتار نیست

شاعری حرفِ دلِ یک آدم بیکار نیست

شعر یک راز است میان ِ قلبِ انسان با خدا

این سخن یعنی که هر کس محرم اسرار نیست

شرط اوّل یک دلِ بی کینه و بی شیله هست

وسعت قلبی که مثلِ سنگ و چون دیوار نیست

شعر یعنی واژه‌ای در ماورای این جهان

واژه‌ای که ابتدا آسان و معنی دار نیست

باید اوّل با کلید ِ قلب ِ خود بازش کنی

گرچه هر قفلی کلیدی دارد و دشوار نیست

شعر یعنی بال ِ پرواز ِ دلی که می‌پرد

تا افق تا بیکران هایی که در پندار نیست

شعر یعنی پر گشودن تا ورای آسمان

گرچه پرواز ِ دل ِ هرکس به یک مقدار نیست

آسمانِ شعر را پرواز کردن ساده نیست

هر کسی از قدرت ِ پرواز برخوردار نیست

شعر در جان و دل ِ انسان عاشق پیشه است

چونکه در قلب و دلِ انسان ِ بد کردار نیست

لحظه ی پرواز یعنی اوج ِ این دلدادگی

لذتی دارد که هرگز قابل انکار نیست

#سعید_غمخوار

 

درد دوری تو...

 

روزهامی گذرد دردم دوچندان می شود

بی تو این دنیا برایم مثل زندان می‌شود

درد دارد باشی و از من نگیری یک خبر

درد من با دیدنِ تنها تو درمان می‌شود

خاطرات با تو بودن را تصّور می‌کنم

روز وشب قلب من از این غصه ویران می‌شود

هر که می‌بیند مرا داند که غمگین تو ام

آخر این غم‌ها چگونه بی تو پنهان می‌شود

خاطرت هست با چه شوقی دل به دریا می زدم؟

گر چه می‌گفتند نرو امروز توفان می‌شود

گفته بودی تا قیامت من خریدار تو ام

از چه این دوری برایت سهل و آسان می شود

در نبودت بارها من از خودم پرسیده ام

بر سرِ این دل چه می‌آید که ارزان می‌شود


#سعید_غمخوار 

قدر نشناس

گاه باید بی خیال ِ آدم و عالم شوی

مثل آدم‌های بی‌وجدان تهی از غم شوی

گاه اگر خوبی نمی‌فهمند کسانی بهتر است

مثل آن‌ها مدّتی هم بدترین آدم شوی

بین آدم‌های کور و کر همیشه لازم است

چشم و گوشت را ببندی با همه درهم شوی

آنکه را صد بار می‌بخشی نمی‌فهمد،نبخش

لازم است گاهی نبخشی تا که ابریشم شوی

آنکه قدر مهربانی را نمی‌فهمد چه سود

حیف نیست با قدرنشناسی چنین همدم شوی

گاه باید رفت و از دل هر نگاهی را گرفت

گاه باید خود به زخم قلب خود مرهم شوی
#سعید_غمخوار

غزلی زیبا دنیا دارمکافات هست

نه دلت جای کسی ست،نه در دلی جا می‌شوی

بی‌وفایی کن بدان آخر تو تنها می‌شوی

هر چه از دستت می‌آمد بر سرم آورده ای

بر سرت می‌آورند آیینه ی ما می‌شوی

گر چه من هرگز نمی‌گویم چه ها کردی به من

یک زمان می‌دانم امّا سخت رسوا می‌شوی

آدم ِ بد عاقبت چوب خدا را می‌خورد

من نمی‌دانم چه وقتی پس تو دانا می‌شوی؟

گفته‌اند دارِ مکافات است دنیا پس بدان

می‌رسد روزی تو هم غمگین و تنها می‌شوی

آسیاب ِ هر کسی نو بت به نو بت می رسد

صبر کن روزی تو هم غم را پذیرا می‌شوی

#سعید_غمخوار

کاش توسهم من باشی

سخت است«عزیزی»را بخواهی بی‌خبر باشد

در فکرِ خود دنبال ِ امّا و اگر باشد

با هر که می‌خواهی بگویی حرف قلبت را

در پیش ِ او تنها سلامی مختصر باشد

سخت است که از شرم و خجالت حرف این دل را

هر گونه می‌خواهی بگویی بی ثمر باشد

سخت است خودت سنگ صبور قلب خود باشی

سهمت از این دنیا فقط چشمان ِ تر باشد

سخت است بسوزی در فراقش مثل شمع اما

دنیا بفهمد او نفهمد بی خبر باشد

بد ساختند دنیای ما را راست می‌گفتند

دنیا چرا باید چنین نامعتبر باشد !

ای کاش می‌شد حرف خود را با نگاهی گفت

ای کاش می‌شد سهم من آن یک نفر باشد
#سعید_غمخوار

لبخند تو

خوش صورت و خوش قامت و خوش آب و هوایی

خوش خنده و با معرفتی، اهل کجایی؟

با دیدن لبخند تو هوش از سرِ من رفت

آن طرز نگاهِ تو مرا کرده هوایی

تأثیرِ نگاهِ تو و چشمانِ تو بوده

اکنون تو اگر در دلِ دیوانه ی مایی

تا دید تورا این دلِ دیوانه به ما گفت

تو نیمه ی گم گشته ی پنهانی مایی

با بودنِ روی تو چه حاجت به طبیب است

بر زخم ِ دلِ من تو خودت مثل شفایی

لبخندِ تو آرامش این قلبِ مریض است

تو جلوه‌ای از قدرت زیبای خدایی

حقّا که به افتادن ِ در دام نگاهت

چیزی نتوان گفت به جز عشق و رهایی

#سعید_غمخوار

ناب ترین غزل سعیدغمخوار


لعنت به نیازِ من و ناز تو که سر رفت

بیهوده به پایِ تو جوانی به هدر رفت

عمرِ من ِ دلباخته در ناز تو سر شد

فردای وصال تو به فردای دگر رفت

تا خواستم عشقِ دلِ خود را کنم اظهار

ذهنِ تو به سودای هوس سمت خطر رفت

هر موقع که از دیدنِ آن روی تو گفتم

فکر تو به بوسیدن و تا زیر کمر رفت

حرف از دل و دلداده که شد بونه گرفتی

پایانِ حدیثِ تو به امّا و اگر رفت

دل دادم و دل باختم امّا دل من کو ؟

تا دید تو را دل به تمنّای نظر رفت

بینِ من و تو آنکه ضرر کرده دلم بود

روزی که از این سینه به سمتِ تو سفر رفت

یک روز نشد راحت و آسوده بخوابم

از فکرو خیالِ تو دلم تا به قمر رفت

در محفل تو شمع شدم سوختم اما

فکر تو به دنبالِ فقط سود و ضرر رفت

در گوش من از عشق نگو قصه که دیگر

دوران من و خامی و آن عصر حجر رفت

عشق آمد و بر بامِ تو چرخید و ندیدی

از فکرِ خراب تو به جان آمد و در رفت

جدیدترین شعر یک شاعر معاصر «سعید غمخوار»

 

 

ساده می‌گویم دلم تنگ و پریشانِ تو است

 

ذهن و قلبم صحنه ی جولان مژگان تو است

 

در سرم فکر تو از بس رفت و آمد می‌کند

 

بر لبم تنها فقط ، اسمِ تو هذیان تو است

 

مثلِ هر شب با خیالت دل به رؤیا داده‌ام

 

بی تو تنها دلخوشی رؤیای پنهان تو است

 

درد این دوری دلم را بد به درد آورده است

 

قلب من خون است اگر،از درد هجران تو است

 

گر چه در ظاهر تو با من در کنارم نیستی

 

با منی هر لحظه چون این دل فقط آن تو است

 

راست می‌گویند که انسان با امیدش زنده است

 

چون که من تنها امیدم لمس ِ دستان تو است

 

من از این دنیا فقط تنها به یک«تو» راضی‌ام

 

تا قیامت قلب من همواره خواهان تو است

 

 

عشق چیست؟-شعر عاشقانه

 


عشق را گفتن معمّایی عجیب و ساده است


روز وشب دیگر ندارد هرکسی دل داده است


ساده از این حیث که تنها نگاهی کافی است

تا بگویند دختری عبری مسلمان زاده است


عشق تنها اتفاق خوب وشیرینی ست که

قلب هر انسان خوبی بهرِ آن آماده است


از زلیخای عزیز ِ مصر تا فرعونِ دون

در عجایب های این آتشفشان در مانده است


در مزاق عدّه ای شیرین چون شهد عسل

در مزاق عدّه ای دیگر شبیه باده است


عشق دریایی ست در جان و وجود آدمی

در دل ما عشق را پروردگار بنهاده است


هر زمان دیدی دلت تنگ است و آشوبی بدان

دست یک آتشفشان در بحر دل افتاده است


هر که گفت:از یادبردم عشق را باورنکن

می برد!تنها زمانی که به خاک افتاده است


چاره قلبی که عاشق شد!فقط عشق است وبس

ایستادن روبروی عشق پس بی‌فایده است 

شعر حسین منزوی-نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

 

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق

ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که  از من شکوه ها داری به دل ؟

لب که بگشایم مرا  هم با تو چندان  ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج

علت عاشق طبیب من ، ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است راز آفتاب

خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس

هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد

تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن

تا در این شهریم ، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ

کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست 

#حسینـمنزوی

شب خوش نگو-شعری زیبا از سعید غمخوار

 

 

 

بیخود نگو«شب خوش»که من ازغصه سرشارم

خوابی ندارد بی تو اینجا چشم ِ خونبارم

 

وقتی دلم از من تو را همیشه می‌خواهد

خوابی مگر آید به این چشمان بیدارم

 

آخر بگو بی تو چگونه می‌شود خوابید

وقتی تو هستی دائماً در فکر و افکارم

 

این چشم‌های مضطرب را با چه امیدی

 دور از تو من باید به دست خواب بسپارم

 

همیشه پرسیدی و گفتم حال من خوب است

امّا نمی‌دانی از این جمله چه بیزارم!

 

وقتی تو را اینجا ندارم در کنار ِ خود

دیگر خوشی می‌ماند آیا در شب ِ تارم؟

 

وقتی تمام حس ِ قلبم بی تو تنهایی ست

اصلاً بگو من بی تو حال ِ خوش مگر دارم؟

 #سعیدـغمخوار