عاشق بدهکاری

كلافه خسته و تنها در اين شبهاى تكرارى
از اين پهلو به آن پهلو ميان خواب و بيدارى

شب است و هجمه ى درد و مسكنهاى بى تاثير
من و بى خوابى و تا صبح در گير خود آزارى

نفس بى وقفه مى كوبد لگد بر سينه ى شعرم
و دارى قطره قطره از نگاهم تلخ مى بارى

چنان بر قاب افكار و خيالم نقش بستى كه
براى لحظه اى دست از سر من برنمى دارى

به روى شانه مى ريزم برايت موج گيسو را
مبادا شانه هايم را به دست باد بسپارى

زمانى عاشقم بودى ، نفس بودم براى تو
چرا ديگر نمى خواهى بگويى دوستم دارى

نمى دانم به تاكيد كدامين فصل بى مهرى
نهال عشق را در باغ دلتنگى نمى كارى

درون قبر خود هر شب ، ميان برزخم شايد
بيايى و گلى روى مزار عشق بگذارى

نبودم ، نيستم هرگز گداى عشق اما تو
هزاران " دوستت دارم" به اين عاشق بدهكارى


#طاهره_داورى

خاطره ی عشق

از عشق همین خاطره می ماند و بس
گلدان لب پنجره می ماند و بس

از آن همه چای عصرگاهی با هم،
بر میز دو تا دایره می ماند و بس

#احسان_افشاری

ماجرای جدال عقل و دل

جدال عقل و دل همواره در من ماجرا دارد
شبیه سرزمینی که دو تا فرمانروا دارد

شبیه سرزمینی که یکی در آن به پا خیزد،
یکی در من، شبیه تو خیال کودتا دارد

منِ دلْ مرده و عشق تو … شاید منطقی باشد!
گل نیلوفر اغلب در دل مرداب جا دارد

تو دلگرمی ولی «همپا» و «همدستی» نخواهد داشت
کسی که قصد ماندن با منِ بی دست و پا دارد

خودم را صرف فعل «خواستن» کردم ولی عمری ست
«توانستن» برایم معنی نا آشنا دارد

زیاد است انتظار معجزه از من که فرتوتم
پیمبر نیست هر پیری که در دستش عصا دارد …


#جواد_منفرد

دلتنگم

دلتنگم و دلگیر، مگر ابر بهارم؟
کو چاره به جز اینکه در این گوشه ببارم؟

🍀ای قایق توفان‌زده، ای دل! به چه امید
گفتی که تو را باز به دریا بسپارم؟

🍀موجم که شنید از لب ساحل دم آخر:
برگرد، به غیر از تو کسی نیست کنارم

ابرم که بریدم دل از اعماق تهی تا
بر شانه‌ات ای کوه کمی سر بگذارم

دلتنگم و دلگیر ولی چاره ندارم
جز اینکه تو را چون همگان دوست بدارم

#مژگان_عباسلو

دریغ می کنی ازمن نگاهت را

دریغ می کنی از من نگاه را حتی
و نیز زمزمه ی گاه گاه را حتی

من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتی؟

تو اشتباه بزرگ منی، ـ ببخشایم
به دیده می کشم این اشتباه را حتی

به من که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟
که دوست دارم ـ بخت سیاه را حتی

به دیدن تو چنان خیره ام که نشناسم ـ
تفاوت است اگر راه و چاه را حتی

اگرچه تشنه ی بوسیدن توام ـ ای چشم!
بخواه، می کُشم این بوسه خواه را حتی

بیا تلالوء شعرم بر آب ها ـ امشب
تراش می دهد الماس ماه را حتی

#محمد_علي_بهمنی

در هرنگهت مستی صدجام شراب است


در هر نگهت مستی صد جام شراب است
چشمان تو میخانه دلهای خراب است

زد شعله بجان چشم فریبای تو ، هرچند
برق نگهت زود گذر،همچو شهاب است

زیبایی گل های جوان دیر نپاید
ای غنچه بزن خنده که هنگام شباب است

مغرور مشو اینهمه برسوز خود ای شمع
کاین سازش پروانه هم ازروی حساب است

از اوج فلک دیده بر این خاک چو بستیم
دیدیم که پهنای جهان نقس سراب است

ای مرغ شباهنگ مکن ناله که امشب
از عمر مرا آرزوی یک مژه خواب است

حضرت حافظ

مادر

🔸 #مادر 🔸
‌‌
تاج از فرق ِ فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت ِ آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز، در انواع ِ نعمت ها و ناز،
شب بُتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب،
روی ِ گیتی را منوّر داشتن

شامگه، چون ماه ِ رویا آفرین،
ناز بر افلاک و اختر داشتن!

چون صبا «در مزرعِ سبز ِ فلک»
بال در بال ِ کبوتر داشتن

حشمت و جاه ِ سلیمان یافتن،
شوکت و فَـرِّ سکندر داشتن.

تا ابد در اوج ِ قدرت زیستن
مُلک ِ هستی را مسخّر داشتن؛

بر تو ارزانی، که ما را خوش‌تر است
لذّت ِ یک لحظه: مادر داشتن.
‌‌
فریدون مشیری

╰┅═ঊঈ💠ঊঈ═┅╯

نام خزان

دلم از نام خزان می‌لرزد
زانکه من زاده‌ی تابستانم!

شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم...

می‌رسد سردی پاییز حیات،
تاب این سیل بلاخیزم نیست

غنچه‌ام غنچه‌ٔ نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست!...

#فریدون_مشیری

وعده های دروغ

از دروغ و وعده های بیخودی سر خورده ایم
اغلبِ ما مردم ایران فقط افسرده ایم

زندگی کردن برای ما فقط رنج و غم است
سرنوشت ما چه خواهد شد کماکان مبهم است

هر که آمد وعده ی فردای بهتر داد و رفت
بر دل ما غصه ها را صد برابر داد و رفت

بر سر ِ ما هر چه آمد جملگی از سادگی ست
خود بگو این رنج و سختی ها کجایش زندگی ست؟

پاسخِ آن اعتمادِ ما جوابش این نبود
آرزوهای امام از انقلابش این نبود

ای وزیر محترم غول گرانی را ببین
در نگاهِ مردمِ ما ناتوانی را ببین

چاره ای کن از گرانی ها کمرها خم شده
سینه ی مردم سراسر غصه و ماتم شده

شب چگونه می سپاری چشم هایت را به خواب
کودکان وقتی که می خوابند بدون نان و آب

#سعید_غمخوار

لالای ای پسرکوچک من

لای لای، ای پسر کوچک من
دیده بربند، که شب آمده است
دیده بربند، که این دیو سیاه
خون به کف، خنده به لب آمده است

سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدم‌هایش را
کمر ناروَن پیر شکست
تا که بگذاشت بر آن پایش را

آه، بگذار که بر پنجره‌ها
پرده ها را بکشم سر تا سر
با دو صد چشم پر از آتش و خون
می‌کشد دم به دم از پنجره سر

از شرار نفسش بود که سوخت
مرد چوپان به دل دشت خموش
وای، آرام که این زنگی مست
پشت در داده به آوای تو گوش

یادم آید که چو طفلی شیطان
مادر خستهٔ خود را آزرد
دیو شب از دل تاریکی‌ها
بی خبر آمد و طفلک را برد

شیشهٔ پنجره‌ها می‌لرزد
تا که او نعره زنان می‌آید
بانگ سر داده که کو آن کودک
گوش کن، پنجه به در می‌ساید

نه برو، دور شو ای بد سیرت
دور شو از رخ تو بیزارم
کی توانی بربائیش از من
تا که من در بر ِاو بیدارم

ناگهان خامُشی خانه شکست
دیو شب بانگ بر آورد که آه
بس کن ای زن که نترسم از تو
دامنت رنگ گناهست، گناه

دیوم اما تو زمن دیوتری
مادر و دامن ننگ آلوده!
آه بردار سرش از دامن
طفلک پاک کجا آسوده؟

بانگ می‌میرد و در آتش درد
می‌گدازد دل چون آهن من
می‌کنم ناله که کامی، کامی
وای، بردار سر از دامن من

اهواز - زمستان ١٣٣٣

فروغ فرخ‌زاد

دیو شب | از دفتر اسیر

غزل خوانی مرغان

 

من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست

این شب آویختگان را چه ثمر مژدهٔ صبح
مرده را عربدهٔ خواب شکن حاجت نیست

ای صبا مگذر از اینجا که در این دوزخِ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست

در بهاری که بر او چشم خزان می گرید
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست

لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست

قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
خرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیست

سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هوا را به وطن حاجت نیست

#هوشنگ_ابتهاج

حکایت

#اندکی_تامل

ابتهاج تعریف میکرد : در مراسم کفن و دفن شخصی شرکت کردم ، دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر ، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تر گوسفند ، توی کف قبر ریختن!
از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میداد،
سوال کردم که : این چه رسمی ست که شما دارید؟
گفت : توی رساله نوشته که این کار برای فرد مسلمان مستحبه و ما مدت هاست برا مرده هامون اینکار رو انجام میدیم!
میگفت که چون برام تعجب آور بود،
سریع گشتم یه رساله پیدا کردم و رفتم سراغ طرف و بهش گفتم : کجاش نوشته؟
طرف هم میره تو بخش آیین کفن و دفن میت، آورد که بفرما
دیدم نوشته کف قبر مسلمان ، مستحب است
یک وجب پهن تر باشد!

👤شفیعی کدکنی



شمع وپروانه

.

شمع باشی یا نباشی من همان پروانه ام
تو سر عقل آمدی من همچنان دیوانه ام

حالتی دارم که «دلتنگی» برای آن کم است
دردهایی که فدایت باد ای دُردانه ام

زندگی! ای زندگی! ای زندگی! ای زندگی!
بی تو هر شب مرگ جولان می دهد در خانه ام

آبشار گیسوان مشکی ات را باز کن
تا رها باشند بی باکانه روی شانه ام

شعر می خواهی تو از من، کاش جان می خواستی
جان بخواه ای خوب! ای معشوقه ی فرزانه ام...

#هوشنگ_ابتهاج

 



دلت را جای من بگذار

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود

 در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود


 می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

 خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود


 تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟

 حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود


 تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

 از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود


 باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟

 "تـــــو" دلــت را جــای مــن بــگــذار شاعر مــیــشــود


 گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

 از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

نجمه زارع