ناب ترین غزل سعیدغمخوار
لعنت به نیازِ من و ناز تو که سر رفت
بیهوده به پایِ تو جوانی به هدر رفت
عمرِ من ِ دلباخته در ناز تو سر شد
فردای وصال تو به فردای دگر رفت
تا خواستم عشقِ دلِ خود را کنم اظهار
ذهنِ تو به سودای هوس سمت خطر رفت
هر موقع که از دیدنِ آن روی تو گفتم
فکر تو به بوسیدن و تا زیر کمر رفت
حرف از دل و دلداده که شد بونه گرفتی
پایانِ حدیثِ تو به امّا و اگر رفت
دل دادم و دل باختم امّا دل من کو ؟
تا دید تو را دل به تمنّای نظر رفت
بینِ من و تو آنکه ضرر کرده دلم بود
روزی که از این سینه به سمتِ تو سفر رفت
یک روز نشد راحت و آسوده بخوابم
از فکرو خیالِ تو دلم تا به قمر رفت
در محفل تو شمع شدم سوختم اما
فکر تو به دنبالِ فقط سود و ضرر رفت
در گوش من از عشق نگو قصه که دیگر
دوران من و خامی و آن عصر حجر رفت
عشق آمد و بر بامِ تو چرخید و ندیدی
از فکرِ خراب تو به جان آمد و در رفت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۷ ساعت 15:10 توسط Sara
|
#شعر_روز