دیوانه ی عشق تو من هستم بدان دیگر

حرف از غم و رفتن نگو، با من بمان دیگر

با چه زبانی من بگویم عاشقت هستم

عشق مرا از این نگاه من بخوان دیگر

دیگرچگونه
با چه عنوانی بگویم تا

باور کنی در دل نباشی بدگمان دیگر

آوازه ی عشق من و این قلب لرزانم

پیچیده در گوش ِ زمین و آسمان دیگر

غیر از تو که عشقِ مرا هرگز نفهمیدی

فهمیده است این عاشقی را یک جهان دیگر

بد دردی است این دردِ تنهایی
.. نمیدانی

یک روزه می‌سازد تورا یک ناتوان دیگر

پیرم نمود این روزگار ِ غصه و دوری

باید ببینی من شدم یک استخوان دیگر

باور بکن چند روزِ این دنیا نمی‌ارزد

با من بشو مانند سابق مهربان دیگر

حالا که می‌دانی چقدر من دوستت دارم

از من نکن روی خودت را پس نهان دیگر

حتماً تو می‌دانی خدا هم گفته در قرآن

عشق است که می‌سازد زلیخا را جوان دیگر