ماجرای عاشقی فروغ و ابراهیم گلستان
از زبان #کاوه_گلستان


#قسمت_سوم

ده، دوازده سالم بود كه فروغ در خانه ما رفت و آمد داشت ... برای من خیلی جالب بود. فروغ، خانم جوانی بود كه یك ماشین آلفارومئوی ژیگولی آبی آسمانی داشت و سقفش را بر میداشت ... این برای من تصویر یك انسان آزاد و رها بود... هر وقت فرصت می‌كرد، من را سوار ماشین می‌كرد و می‌برد شمیران می‌گرداند ... آن لحظاتی كه در ماشین‌اش بودم برایم تا اندازه‌ای لحظات تعیین كننده‌ای بود. روی من خیلی اثر می‌گذاشت ... نمی‌دانم چرا ولی احساس آزادی می‌كردم ... امواجی كه از او می‌آمد، امواج یك آدم آزاده بود...
رابطة ‌پدرم با فروغ یك رابطة باز بود. چیزی نبود كه در خانواده ما به عنوان یك رابطه مجهول و بد به آن نگاه شود. این دنیای بیرون بود كه رابطه را كثیف كرد. این آدم های حقیر بیرون بودند كه به خاطر حقارت فكری خودشان نمی‌توانستند این اتفاق را درك بكنند ... عشق یكی از ساده‌ترین چیزهایی است كه برای بشر اتفاق می‌افتد ... آدم هایی بیرون بودند كه با تفسیرهای مریضی كه از این رابطه ارائه می‌دادند، زندگی را برای همه خراب كردند ... یعنی ما این جا می‌توانیم به یك رابطه سازنده عاطفی بین دو تا آدم در مسیر تاریخ اشاره كنیم ... رابطه‌ای كه به هیچ كس نه صدمه‌ای می‌خورد و نه به كسی مربوط بود...
موقعی كه فروغ مرد همه چیز عوض شد ... پدرم به یك حالت عجیبی گرفتار شده بود و فضای خیلی سنگینی در خانه ما حكم فرما بود ... برای من و مادرم خیلی سخت بود كه بتوانیم فشار غم پدر را تحمل كنیم ... او آدمی شده بود كه نمی‌شد باهاش حرف زد، نمی‌شد باهاش ارتباط برقرار كرد ... توی خانه حضور داشت ولی انگار در این دنیا نبود ... من یادم می‌آید از پنجره اتاقم بیرون را نگاه می‌كردم ... پایین حیاط درخت های كاجی بود كه پدرم كاشته بود ... هر دفعه كه بیرون را نگاه می‌كردم پدرم را می‌دیدم كه مثل آدم های در خواب، لای این كاج ها ایستاده بود و داشت آن ها را بو می‌كرد ... امواج غم دور و برش خیلی شدید بود ...
اگر عشق چیزیه كه با مرگ،‌روی آدم چنین اثری می‌گذاره، پس اصلاً عشق به چه درد می‌خوره؟... اشكال طبیعتاً از فروغ نبود؛ اشكال از پدرم بود كه خودش را تا این حد به او وابسته كرده بود ... جوری كه با قطع این وابستگی، پدرم هم زندگی‌اش قطع شد ... با این كه پدرم بعد از مرگ فروغ، تولیدات بسیار با ارزشی داشت، اما من دیگر به عنوان یك «انسان زنده» به او فكر نكردم ... تا آن جا كه به من مربوطه، پدرم هم با مرگ فروغ مرد ...