زندگی را باید زیست
روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق حالی داشت
بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت
بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت
با اشاراتِ نظر آرامشِ دنیای هم بودیم
نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت
در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود
خلوتِ ما در هجومِ برف و باران، چتر و شالی داشت
عشقِ "حافظ" بود و با "شاخ نباتش" زندگی می کرد
شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت
شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم
ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید چالی داشت!
گوشه ای تا صبح حالِ "منزوی" را بغض می کردیم
بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت
زندگی می گفت: باید زیست...باید زیست، اما آه
آخرین آغوشمان در باد، بغضی داشت، حالی داشت!
#اصغر_معاذی
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 8:29 توسط Sara
|
#شعر_روز