جهان دار مکافات است

 

شرط می بندم که یک روزی پشیمان می شوی

مثلِ من، روزی تو هم اینگونه گریان می شوی

این جهان دارِ مکافات است، بر این شک نکن

پیشِ چشمم هست روزی را که حیران می شوی

می دهد روزی جوابِ خوبی ات را با بدی

یک نفر مثلِ خودت،درگیرِ تاوان می شوی

هر بلایی را سرم آورده ای اما بدان

بر سرت می آورند آینه گردان می شوی

آهِ من روزی گریبانِ تو را خواهد گرفت

صبر کن روزی دچارِ درد وجدان می شوی

من که از دستم نیامد بد شوم مانند تو

می روم روزی تو اما بد پریشان می شوی

حیفِ آن عمری که در پایت هدر کردم ولی

شرط می بندم که یک روزی پشیمان می شوی

 

#شرط_می_بندم

رازداری کاظم بهمنی

رازداري کن و از من گله در جمع مکن
باز بازيچه مشو، بارِ سفر جمع مکن

با حضور تو قرار است مرا زجر دهند
خويش را مايه ي دلگرمي هر جمع مکن

به گناهي که نکردم، به کسي باج مده
آبرويي هم اگر هست بخر، جمع مکن

ترسم آسيب ببيند بدنت، دورِ خودت
اين همه هرزه ي آلوده نظر جمع مکن

آخرين شاخه ي توسهم عقابي چو من است
روي آن چلچله و شانه بسر جمع مکن 

تا برآمد نفسم، جمعِ هوادارت سوخت
روبروي منِ ديوانه نفر جمع مکن

#کاظم_بهمنی

دلم گرفته شعر

 

دلم گرفته بیا بی‌بهانه گریه کنیم 
به یاد خاطرهای عاشقانه گریه کنیم
 
میان جمع بخندیم از سر اجبار 
به حال غربت خود مخفیانه گریه کنیم
 
زبان مشترک عاشقان اگر اشک است 
به جای شعر، به جای ترانه، گریه کنیم
 
نه دست من به سر زلف او رسید نه تو 
بیا رقیب! بیا شانه شانه گریه کنیم
 
نشسته‌ام به عزای خودم، همان بهتر 
که بر مزار بدون نشانه گریه کنیم

 

#مجید_ترکابادی

شبی دارم-قیصر امین پور

 

شبی دارم چراغانی شبی تابیدنی امشب
دلی نیلوفری دارم پَری بالیدنی امشب

شبی دیگر شبی شب تر شبی از روز روشن تر
شبی پر تاب و تب دارم تبی تابیدنی امشب

مشام شب پر از بوی خوش محبوبه های شب
شبی شبدر شبی شب بو شبی بوییدنی امشب

برایش سفره ی تنگ دلم را می گشایم باز
بساطی گل به گل رنگین بساطی چیدنی امشب


#قیصر_امین_پور

شعر زیبای سعدی

 

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

 

#سعدی
 

دلم تنگ است

 

فعولن فاعلن چشمانِ زیر طاق ابروهات
دوباره شعر میبارند امشب نازْ آهوهات

تویی مضمون شاعرهای دیروزی و امروزی
چه حافظ‌ها که جوشیدند بر وزن النگوهات

چراغ چشمهایت روشنای راه من باشد
شبی چون باد اگر بگذشتم از شب‌راه گیسوهات

مرا از ترس‌هایم پس بگیر و رهسپارم کن
به آن امنیتی که خفته پشت برج و باروهات

لبی، دستی، نگاهی، آی داروخانه‌ی سیار
دلم تنگ است، غمگینم، بیا با نوشداروهات

 

#آرمن_فرناد
 

گاه باید رفت

 

گاه باید بی خیال ِ آدم و عالم شوی

مثل آدم‌های بی‌ وجدان تهی از غم شوی

گاه اگر خوبی نمی‌فهمند کسانی بهتر است

مثل آن‌ها مدّتی هم بدترین آدم شوی

بین آدم‌های کور و کر همیشه لازم است

چشم و گوشت را ببندی با همه درهم شوی

آنکه را صد بارمی‌ بخشی نمی‌فهمد...نبخش

لازم است گاهی نبخشی تا که ابریشم شوی

آنکه قدر مهربانی را نمی‌فهمد چه سود !؟

حیف نیست با قدرنشناسی چنین همدم شوی

گاه باید رفت و از دل هر نگاهی را گرفت

گاه باید خود به زخم قلب خود مرهم شوی

 

#سعید غمخوار

شیطان شعر

لعنت به تو شیطان که با ما اینچنین کردی

مارا در این دنیا اسیرِ قهر و کین کردی

با دشمنی هم غصه بر قلبِ خود آوردی

هم نسلِ آدم را در این دنیا حزین کردی

آن روز اگر با کینه توزی های بی مورد

حرفی نمی گفتی چه می شد؟ تا یقین کردی

بیخود سرِ ما با خدای خود در افتادی

عمری عبادت را فدای جانشین کردی

راهی برای بازگشتِ خود نداری چون

بیهوده هم ما،هم خودت را شرمگین کردی

حالا بمان اینجا خودت ما را تماشا کن

بیهوده قصدِ آمدن بر این زمین کردی

وقتی ببینی از تو شیطان تر خودِ ماییم

آن وقت می فهمی که چوب در آستین کردی

 

#شعر_شیطان

دلتنگی

 

دلتنگی شبیه تو نیست
گاه و بیگاه در میزند
هر جا دلش خواست مینشیند
و با حسادت عجیبی
درباره تو حرف میزند...

#آرزو_نوری

شعر عاشقانه غمگین

 


سخت است عزیزی را بخواهی بی‌خبر باشد
در فکرِ خود دنبال ِ امّا و اگر باشد

با هر که می‌خواهی بگویی حرف قلبت را
در پیش ِ او تنها سلامی مختصر باشد

سخت است از شرم و خجالت حرف قلبت را
هر گونه می‌خواهی بگویی بی ثمر باشد

سخت است خودسنگ صبور قلب خود باشی
سهمت از این دنیا فقط چشمان ِ تر باشد

سخت است سوزی در فراقش مثل شمع اما
دنیا بفهمد او نفهمد بی خبر باشد

بد ساختن دنیای ما را راست می‌گفتند
دنیا چرا باید چنین نامعتبر باشد !

ای کاش می‌شد حرف خود را با نگاهی گفت
ای کاش می‌شد سهم من آن یک نفر باشد

#سعید_غمخوار