انسانیت

کاش می شد اندکی دنیای ما شیرین شود

منطقی دیگر برای زندگی تعیین شود

مثل هر چیزی که بر آن مشق و تمرین لازم است

بینِ ما انسانیت هم بعد از این تمرین شود

کاش می شد خوبی و انسانیت در این جهان

مثل یک قانون درون جامعه تدوین شود

سهمِ هر کس بعد از این اندازه ی قلبش شود

جرمِ آدمهای بی وجدان و بد سنگین شود

کاش ابزاری شود پیدا که با آن آدمی

از لحاظِ آدمیت، سنجش و تضمین شود

هرکسی از مرزِ وجدان و حقیقت تا گذشت

روز خوش دیگر نبیند درجهان نفرین شود

دین و مذهب نیست معیاری برای خوب و بد

کاش می شد بعد از این انسانیت یک دین شود

#سعید_غمخوار

دندان عقل_شعر طنز

بشنوید از ماجرای دردِ بی درمان من
قصه ی دندان عقل و شهرِ بی امکان من

یک شب از دردِ سرم رفتم به درمانگاهِ شهر
زندگی را کرده بود این درد بر من مثلِ زهر

گفتم ای دکتر به دادِ من برس کاری بکن
جانِ هر کس را که می خواهی مرا یاری بکن

در سرم دردِ عجیبی می زند از غرب و شرق
گفت عکسی را بگیر از صورت و سر مثل برق

بعد از آن یک آدرسی را روبروی من گذاشت
شهر ما اما عزیزان عکسِ" او پی جی" نداشت

عکس را از مرکزِ استان گرفتم بهرِ خود
آمدم دادم به دستِ دکترم در شهر خود

عکس را تا دید دکتر بی هوا لبخند زد
حالِ من بد بود و او بدتر به حالم گند زد

خیره شد مثلِ وزغ بر صورت و سیمای من
گفت دندانت شده یک دردسر ای وایِ من

گفتم ای دکتر چه هست این قصه ی دندان ما
پس چرا اینگونه می خندی به دردِ جان ما

گفت عجایب قصه ای دارد که با پا می رود
بی پدر در فکِ پایین است و بالا می رود

یک سرِ دندان دهان و یک سرِ دیگر سر است
این چنین دندان عقلی در دهان یک نوبر است

در دلم لرزید چیزی، دکترهم فهمیده بود
گاو من از بخت بد یک هف قلو زاییده بود

 

ادامه ی شعر طنز

 

شعر طنز

ادامه نوشته

شعر چیست؟

شعر ما تنها فقط آیینه ی رفتار نیست

شاعری حرفِ دلِ یک آدم بیکار نیست

شعر رازی است میان ِ قلبِ انسان با خدا

این سخن یعنی که هر کس محرم اسرار نیست

شرط اوّل یک دلِ بی کینه و بی شیله است

وسعت قلبی که مثلِ سنگ و چون دیوار نیست

شعر یعنی واژه‌ای در ماورای این جهان

واژه‌ای که ابتدا آسان و معنی دار نیست

باید اوّل با کلید ِ قلب ِ خود بازش کنی

گرچه هر قفلی کلیدی دارد و دشوار نیست

شعر یعنی بال ِ پرواز ِ دلی که می‌پرد

تا افق تا بیکران هایی که در پندار نیست

شعر یعنی پر گشودن تا ورای آسمان

گرچه پرواز ِ دل ِ هرکس به یک مقدار نیست

آسمانِ شعر را پرواز کردن ساده نیست

هر کسی از قدرت ِ پرواز برخوردار نیست

شعر در جان و دل ِ انسان عاشق پیشه است

چون که درقلب و دلِ انسان ِبد کردار نیست

لحظه ی پرواز یعنی اوج ِ این دلدادگی

لذتی دارد که هرگز قابل انکار نیست

#تعریف_شعر_از_زبان_بزرگان

 

 

تعریف شعر از نظر بزرگان

سخت است

سخت است دانی واقعا در قلبِ انسان چست
در باطن یک صورتِ غمگین و خندان چیست

سخت است از حرفِ زبان ها پی به دلها برد
وقتی ندانی مقصد و منظور ِ از آن چیست

سخت است و گاهی با یقین اصلا نباید گفت
فرق میانِ کافر و یک نامسلمان چیست

پشتِ نقابِ آدمک ها را نباید دید
تا که ندانی فرق یک انسان و حیوان چیست

از ذات بد بیخود نگفتن بر حذر باشید
بر ذات بد هرگز بدان امید ِ درمان نیست

بیهوده آن را گردن ِ شیطان نیندازیم
وقتی کسی ذاتش بد است تقصیر شیطان چیست

با اینکه شیطان دشمنِ خونین انسان است
گاهی خودِ شیطان نمی داند که جریان چیست

#سعید_غمخوار

عشق

فکر یک خنده‌ی بی دلهره در سر دارد
این غزل‌های پر از گریه اگر بگذارد

خسته‌ام خسته از این حادثه‌هایی که هنوز
دارد از هر طرفی بر سرمان می‌بارد

ترسم این است که این غصه خدایم بشود
کاش دست از سر ایمان ِ دلم بردارد

شهر، تاریک – تبر، تیز و در بتکده باز
دیگر این قصه فقط دست تو را کم دارد

بیت‌های غزلم هم به شمارش افتاد
پس کسی نیست نفس‌های مرا بشمارد؟!

دست تقدیر نبوده‌ست پریشانی ما
عشق هر جا برسد بذر جنون می‌کارد

 

#رویا_باقری

شعر عاشقانه غمگین

هر نفس با زجر آمد،با هزاران درد رفت
یک به یک دوران عمرم با"چه باید کرد؟" رفت

برده ام سر را به زیر پر که دیگر این زمان
آنکه شادی را برایم هدیه می آورد رفت

دل به امید وفای هیچکس هرگز مبند
سال،هم زیبا و گرم آمد ولیکن سرد رفت

در میان گرد باد زندگی ماندم هنوز
گرچه تکه تکه از جانم شبیه گرد رفت

می رسد روزی که می گویند"او یکرنگ بود"
زان که دائم زرد بود و زرد ماند و زرد رفت 


#رضا_خادمه_مولوی

 

کاش برگردی

کاش برگردی و بنشینی کنارم مثلِ قبل

تا بخندد با تو روز و روزگارم مثلِ قبل

کوچه را از اینکه می آیی چراغانی کنم

تا بخوانم از تو با ساز و سه تارم مثلِ قبل

غم شده بعد از تو تنها همدمِ من پس بیا

تا تو باشی باز هم دار و ندارم مثلِ قبل

کاش برگردی و غم ها را بگیری از دلم

در جهان تنها تو هستی غمگسارم مثلِ قبل

نازنینم، اشتباهی هم اگر کردم ببخش

پیش تو باور بکن من شرمسارم مثلِ قبل

از همان اول چه گفتم: تا قیامت عاشقم

من تورا تا بی نهایت دوست دارم،مثلِ قبل

یک نگاهِ ساده بر چشمم بینداز و ببین

عشق را در چشم من،دیدی! دچارم مثلِ قبل

#شعر_جدید

شعر فاضل نظری

غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدی
بامن به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی
راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست
ای من!به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق، ای عزیز ترین میهمان عمر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

 

#فاضل_نظری

 

ذات بد نیکو نگردد

اصل بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است

مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است
دائما خون می خورد تیغی که صاحب جوهر است

گر ببینی ناکسلان بالا نشینند عیب نیست
روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است

کره ی خر از خریت پیش پیش مادر است
کــره ی اسب از نجابت در خفای مادر است

شه اگر مسکین شود چون مرغ بی بال و پر است
جملگی دیوانه خوانند ش اگر اسکندر است


آهن و فولاد از یک کوره می آیند برون 
آن یکی شمشیر گردد وان یکی نعل خر است

شصت و شاهد هر دو دعوای شاهی کنند
پس چرا انگشت کوچــک لایق  انگشتر است

دود اگربالا نشیند کســــر شــان شعله نیست
جای چشم ابرو نگـیرد گـــرچـه او بالاتر است

سعدیا گو عیب خود را و مگو عیب دگر
هر که عیب خویش گوید از همه بالاتر است

#سعدی

 

شعر عاشقانه زیبای عبدالجبار کاکایی

در خویش می سازم تو را، در خویش ویران می کنم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

جانی به تلخی می کَنم، جسمی به سختی می کشم

روزی به آخر می برم ، خوابی پریشان می کنم

در تار و پود عقل و جان ، آب است و آتش توامان

یک روز عاقل می شوم، یک روز طغیان می کنم

یا جان کافر کیش را تا  مرز مردن می برم

یا عقل دور اندیش را تسلیم  شیطان می کنم

دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست

یک عمر زندان توام، یک عمر کتمان می کنم

از عشق از آیین ِتو، از جهل ِتو از دین ِتو

انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می کنم

یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان نیستم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم

 

#عبدالجبار_کاکایی